آب آشامیدنی

والا ب خدا عکاسش خودمــــــــــــــم

چند راهی برق؟


فراتر از سه راهی

اسم بچه

یه پسر خوشگل تو راههههههه چه اسمی واسش بزاریم ؟

بعدا نوشت:عاقا جون خودم من تو راهی ندارم .یه دوست ازم خواسته این پست رو بزارم همین وووووووی



درهم

چهار نفر بودن اسمشون اینها بود:
همه کس ، یک کسی ، هر کسی، هیچ کسی
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار رو به انجام می رسونه ، هرکسی می تونست این کار رو بکنه ولی هیچ کس اینکار رونکرد .
یک کسی عصبانی شد جرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار رو نخواهد کرد.
سرانجام داستان این طوری شد هرکسی ، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده !!

خودمم مخم پکید :|


خنده تلخ

زمانی می رسد که تمام عاشقانه هایم در مورد تو
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

در یک کلمه خلاصه می شود : گور بابات ... !!!


تست هوش


كدام عدد 4 رقمي است كه رقم يكان هزار آن دو برابر رقم يكانش و دو تا بيشتر از رقم صدگانش باشد؟ رقم دهگان اين عدد يكي بيشتر از رقم يكان هزار و 5 واحد بيشتر از رقم يكانش است.

سنبل خان

یا صاااابر یا رحمـــــــــــــــــــــــــــاااان
چقدر خوشتییپ افتاده ایم
 همممممم 


ادامه نوشته

عشق

آدمهایی که عشقشون و مثل کانال تلویزیون عوض می کنند

.

.

.

.

.

.

.

.

!............  آخرش باید بشینن برفک تماشا کنند

تست هوش و معما    

با استفاده از كدام‌يك از اين شكل ها مي‌توانيد خانه اي شبيه به آنچه در وسط مي‌بينيد را بسازيد؟ (فقط از محل خط چين‌ها مي‌توانيد آنها را تا بزنيد)



تولد تولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تولدم مبارک


31 ساله شدم امروز ولی هنوز پر از آرزوهای ساده ام و هنوز کمی امیدوارم که روزگارم به شود. فکر می کنم چیزی در من هست که با وجود همه سختی ها و نا مرادی ها دوست دارد سبک و کودک وار بماند و روزگار بگذراند. 

به همه آرزوهای خوب و رنگین جهان نیاز دارم تا زندگانی کنم.

ادامه مطلب یادتون نره


ادامه نوشته

گرانبها ترین دارایی

بر بالای تپه ای در شهر (وینسبرگ)المان،قلعه ای قدیمی وبلند وجود دارد که مشرف بر شهر است .

اهالی وینسبرگ،افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی ان ،مایه ی مباهات وافتخارشان

است:

در قرن ۱۵ ،لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند . اهالی شهر از زن ومرد گرفته

تا پیر و جوان ،برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه میبرند .

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ی ویران کننده خود ،حاضر است به کودکان

وزنان اجازه دهد تا صحیح وسالم از قلعه خارج شده وپی کار خود روند .

پس از کمی مذاکره ،فرمانده دشمن به خاطر رعایت ایین جوانمردی و بر اساس قول شرف ،موافقت

می کند که هر یک از زنان داخل قلعه میتوانند گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کنند به

شرط انکه به تنهایی قادر به حمل ان باشند .

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده وسرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از

زنان ،شوهر خود را کول گرفته واز قلعه خارج می شدند ،بسیار تماشایی بود .

کی یادشــــــــــــــــــــــه؟

به جون خودم منم بازی می کردم ولی نه فوتبال :))))))))))


تبلیغات پیشرفته

زندگی

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد .همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی .
پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"
چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند
اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !"
اما پیرمرد...
جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست . باز همسایگان گفتند : " عجب بد شانسی آوردی ؟ "
و اینبار هم پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند ، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند .
"خوش شانسی ؟
بد شانسی ؟
کسی چـــه میداند ؟"
هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد . یک روی خوب و یک روی بد . هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست . بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .زندگی سرشار از حوادث است .

با هوش ها بیاین جواب بدید؟

حالا باهوش های پیج بیان اینو جواب بدن ....ینی عمرا":)))



این همه تعجب چرا

ادامه نوشته

تفكرات ترول

خانواده موفق

   می گی نه نگاه کن

ســـــــــــــــــــــــوال


اگه میشد کف دست هر کسی یه جمله بنویسی که پاک نشه 

کف دست من چی می نوشتی؟؟؟؟

هنر شاد زیستن

.
.
.
قانون سوم می‌گوید؛ از نور آفتاب بهره‌مند شوید. البته منظور این نیست كه ساعت‌ها در آفتاب قرار گیرید و هیچ محافظتی از پوست خود نداشته باشید بلكه فقط چند دقیقه در روز اگر در تماس با نور خورشید باشید بدنتان می‌تواند به اندازه كافی كه برای سلامت شما مطلوب و مورد نیاز است، ‌ویتامین D تولید كند.
.
.
.

H a V a L

طنز

اشتها

روزی در جایی نذری می دادند از فقیری كه از آن حوالی می گذشت پرسیدند:«اشتها داری؟» گفت:« من در این جهان جز اشتها چیزی ندارم!»

سپر

ساده دلی به جنگ رفته بود. سپر بزرگی با خود داشت كه برای محافظت از جان خویش برده بود. چندی نگذشت كه از بالای قلعه سنگی بر سرش زدند وبشكستند. دست بر سر شكسته گذاشت و گفت:«مگر كورید؟... سپر به این بزرگی را نمی بینید و سنگ بر سرم می زنید؟! »

چاه

ساده دلی را پسر در چاه افتاد. سر به درون چاه كرد وگفت:«پسرجان،جایی مرو تا طنابی آورم و تو را نجات دهم!»

خر گمشده

مردی خرش را در جنگل گم می کند. موقع گشتن به دنبال آن یک گورخر پیدا می کند.

به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت.

وظیفه و تکلیف

روزی پسری بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.

یکی گفت: “پسرک! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟”‌

پسر جواب داد: “اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم.

اسب من کو

ساده دلی در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و اواز پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دمب آن رسید! پس آواز در داد: آهای! آهای …! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!!

با دوست پسر/دختر قبلی که هنوز تلفن می کند، چگونه برخورد کنیم؟

دوست پسر/دختر قبلیتان مدام زنگ می زند و می خواهد با شما صحبت کنید. شما چند ماه پیش با او به هم زده اید و می خواهید که به کل فراموشش کنید. چطور می توانید با این تلفن های ناراحت کننده و در عین حال آزار دهنده برخورد کنید؟

ادامه نوشته

کفش های جالب

ادامه نوشته

مراسم عجیب و جالب خواستگاری !!

ادامه نوشته

عاشقانه های من

وقتی تنهام گذاشت و رفت
بهش گفتم: خط زدن برمن پایان من نیست
آغاز تو نیز نمیشود
این تو نیستی که مرا فراموش کردی
این منم که به یادم اجازه نمیدهم حتی از نزدیکی ذهن تو
عبور کند
صحبت ازفراموشی نیست
صحبت از لیاقت است
محکم تر از آنم که برای تنها نبودنم
آنچه که اسمش را غرور گذاشتم برایت به زمین بکوبم
احساس من قیمتی داشت که تو برای پرداختن آن فقیر بودی.

چت کردن یک آقا پسر با یک دختر خانم!!

پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نیستم؟

دختر: سلام. خواهش می کنم.? asl plz

پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟

دختر‌ : تهران/نازنین/۲۲

پسر : اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنینه.

دختر: مرسی!شما مجردین؟

پسر : بله. شما چی؟ازدواج کردین؟

دختر : نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟

پسر : من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT اَمِریکا دارم. شما چی؟

دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.

پسر : wow چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم.

دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟

پسر: من بچه تجریشم. شما چی؟

دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟

پسر : خیابون دربند. شما چی؟

دختر : خیابون دربند؟ کجای خیابون دربند؟

پسر : خیابون دربند. خیابون…… کوچه……پلاک….شما چی؟

دختر : اسم فامیلی شما چیه؟

پسر : من؟ حسینی! چطور؟

دختر : چی؟وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟

پسر : اِ عمه ملوک شمائین؟چرا از اول نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده…. آخه می دونین………..

دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟می دونم به فریده چی بگم!

پسر : عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!

دختر :‌ او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم. دیگه اسم فریبرزو نیاریا! راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای

پسر : باشه عمه ملوک! بای……

خاطره منتشر نشده از مرحوم حسین پناهی

 اکبرعبدی می‌گوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟گفت: کاپشن قشنگی بود، نه؟ گفتم: آره! گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوستش داشتم.

همه سوء هاضمه داریم...


همه سوء هاضمه داریم
برخی از ما خوراک را نمیتوانیم هضم کنیم
برخی عشق را
و بیشتر ما حقیقت را ...
به بهبودی دسته سوم هیچ امیدی نیست...

ضايع ميدوني چيه؟!

ضايع ميدوني چيه؟

فاميليت قاسمي باشه ،بابات اسمتو بذاره ميرزا

:-((((((((((((

موش

 موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید! به مرغ و گوسفند و گاو خبرداد.
همه گفتند: تله موش مشكل توست به ما ربطی ندارد!
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید! از مرغ برایش سوپ درست كردند! گوسفند را برای عیادت كننده گان سربریدند! گاو را برای مراسم ترحیم كشتند!
و دراین مدت موش از سوراخ دیواربه اینها نگاه میكردوبه مشكلی كه به دیگران ربط نداشت فكر میكرد...