عاشق
تمام دارايي اش را كنار ساحل چيد ...

با ماشينش چند دوري زد و لب ساحل ايستاد ...
صداي آهنگ زياد بود ...
و غمگين ...
يك ميز كوچك ...
دو صندلي ...
و يك چتر ...
تمام دارايي اش را كنار ساحل چيد ...
دريا هم به احترامش آرام و ساكت به تماشا ايستاد ...
و حالا پسرك ...
تمام كاري كه داشت ...
نگاه كردن به افق خوشيد ...
و كشيدن يك نخ سيگار بود ...

نويسنده متن : تابستان
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۳/۱۱ ساعت 7:0 AM توسط admin
|